نگین

رابین ویلیامز قطعا یکی از سه بازیگر محبوب و مورد علاقه ی من بود.

مرگش آن هم از جنس خودکشی برایم دردناک بود و باورنکردنی.

به این فکر میکنم که تفاوت ادمهایی که نامشان به نیکی در تاریخ ثبت میشود چه چیز میتواند باشد؟اولین وبنیادی ترین تفاوت آدمی مثل سهره وردی و ویلیامز چیست؟

جوابی که برایش پیدا میکنم این است که روان شخصی مثل سهره وردی طی طریق کرده است.راهی سخت و و پر فراز و نشیب را تجربه کرده است.راه را که انتخاب کنی و در مسیرش قدم برداری نگاه و جهان بینی تو را آرام آرام تغییر میدهد.اما ویلیامز خالق است.خالق اثاری تاثیر گذار و به یادماندنی.اثاری که لزوما به پیمودن "راه" نمی انجامد.

به این فکر میکنم که ادمها  انرژ های روانیشان را جمع میکنند برای کسب ثروت و شهرت.چیزهایی که قرار است ارامش و رضایت به همراه بیاورد.در روان ویلیامز چه اتفاقی افتاده است که نه محبوبیت و نه ثروت و نه شهرت برایش ارضای روانی به همراه ندارد؟که به درجه ای از یاس و خالی بودن می رسد که انتخابش "نبودن" است؟که زندگی آنقدر دردناک و غیر قابل تحمل میشود که حاضر به ترکش میشود؟که  لبخندها و طنازی هایش کدام درد را از نگاه ما پنهان میکند؟

گاهی توی زندگی انتخاب هایی داریم که متعلق به ما نیستند.صدای "بزرگ دیگری" است که باعث انتخاب هایمان میشود.صدایی که قرار است به مرور کمرنگ شود و جایش را صدای مطمئن و رسای خودمان بگیرد.

ساخته های ما هر چند از نگاه جامعه و ادم هایش گران قیمت باشد و خواستنی از دید خودمان که دوست داشتنی نباشد روزی در یاس و ناامیدی تمام ترکشان میکنیم...

بازی و دیالوگ های فوق العاده اش در انجمن شاعران مرده و ویل هانتینگ از خاطرم نمی رود.

دلم برایش تنگ میشود.... 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393ساعت 6:0 بعد از ظهر توسط نگین| |


نشسته ام روی شن های داغ و صدای خنده ها و چهره های سرحال ادمها توی یک غروب تماشایی میریزد توی وجودم.........
فرزندان خانواده هایی که قوانین پر از تعصب و لجاجت بر آنها حاکم است بیشتر تمایل دارند به سرکشی و طغیان.به ایستادن مقابل انچه که ازادی شان را حبس کرده است.به پنهان کاری.به یواشکی ها و دزدکیها.به ناامنی و دروغ و دو رویی.
همین را میشود توی خانواده بزرگتر مثل مملکت خودمان دید.هر جا که برای شعور و انسانیت ادمها ارزش و احترام قائل بودند اتفاقات روند طبیعی خودش را طی کرده و هر جا که زور بوده و تهدید ادمها با خشم و حرص بیشتری به سمت نقض کردن قانون حرکت کرده اند.

تحکم،تبعیض و بی عدالتی، خشم می آورد و خشم هم هرج و مرج و بی قانونی.

......
چقدر خوب است که ادمها برای چند لحظه شادی و رهیدگی دست و دلشان نلرزد.که خنده های از ته دلشان بشود مشروع ترین اتفاق دنیا...

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مرداد 1393ساعت 11:54 قبل از ظهر توسط نگین| |

 

درد و فقدان همیشه رنج آور است و غم انگیز.

بیماری و مرگ دو اتفاقی ست که ناتوان بودن و بی کنترلی آدم را تمام قد به رخ اش میکشد...

اتفاقاتی که از آنها هیچ گریزی نیست..

بیماری های سخت با همه تلخی و سنگینی شان موهبت هایی دارند.

از توهم نامیرا بودن بیرونت می اورند.

یادت می اندازند که هیچ کس هیچ کجای این هستی تضمین نکرده است ابدی بودن تو و عزیزانت را.

که رنج و تلخی فقط برای همسایه و هفت پشت غریبه ترها نیست.

که فرصت زندگی، فرصت عشق دادن و گرفتن، فرصت باهم بودن ها کوتاه است..

که دغدغه های دیروزت در مقابل درد امروز و سوال های بیشمارت چقدر حقیرند و بی ارزش..

که توی این لحظه های سخت چقدر خوب میتوانی ادم های دور اما پر از مهر و بخشندگی را از نزدیک هایی که دردهایت را لایک میکنند و رد میشوند تفکیک کنی..

که فرصتیست تا بفهمی جهان بینی دیروزت برایت کافی نیست...یک جای کار می لنگد...که نمیشود از علامت سوال های کلیدی و حیاتی زندگی سرسری رد شد...که یک جایی مثل همینجا گریبانت را میگیرد و زمینت میزند...

از خدای مهر و بخشندگی در این ماه که عزیزش خوانده است سلامتی میخواهم و آرامش و یک دل امن و مطمئن برای تو و عزیزانت برای خودم و عزیزانم...

نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر 1393ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط نگین| |


یک چیزهایی هست که قرار است ادم هیچ وقت نفهمد!
به زور سرک نکشیم توی واقعیت هایی که برایمان دردناک است، بیش از آستانه ی فهم و ظرفیتمان است و از تغییر و کنترلمان خارج است.
چشمت که به روی بعضی حقیقت ها باز شود دیگر همان ادم سابق نیستی...
شب ها کابوسش را میبینی.آن قدر سنگین است که نمیتوانی به کسی بگویی و دردت را تقسیم کنی.روزی هزار بار آرزو میکنی که ای کاش هیچ وقت نفهمیده بودم....
نامش خریت نیست.هوشمندی است.
گاهی لازم است با اگاهی، یک سری از "ندانستن" ها را انتخاب کرد...
نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 12:50 بعد از ظهر توسط نگین| |

 

تعطیلات نوروز برای من چیزیست شبیه "بهشت" در مفاهیم یونگی.

تعطیلات پر است از سرخوشی و لذت.طوری که گذر زمان را حس نمیکنی و خودت را رها و غرق میکنی 

در آسودگی اش.دلت نمیخواهد دل بکنی.روزهای اخر غم می دود توی وجودت که چه زود گذشت...

چه خودت را تجهیز و اماده کرده باشی چه نه بهشت تمام شدنی ست.

فرقش این است که اگر با ابزار پایت را از بهشت ات بیرون بگذاری درد و آشفتگی ات کمتر و کنترل ات 

بیشتر است.

دستیابی به خود واقعی و رسیدن به هدف های ریز و درشت با چسبیدن و ماندن در بهشت ها محقق 

نمی شود.باید بیرون زد، صبوری کرد، درد و سختی اش را به جان خرید تا یک روزی یک جایی لذت 

دستاوردها و انتخاب هایت را بتوانی مزه کنی...

نمیشود شناگری ماهر شد و خیس نشد...

 



نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط نگین| |

توی روزهای اخر سال همه به نوعی درگیر دویدن ها و شلوغی های خرید و آماده شدن برای نوروزیم.

این شلوغی ها مثل مسکن های ضد درد می ماند.

سر ادم را گرم و دل ادم را شاد میکند...

یادش می رود دغدغه های اصلی زندگیش را.یادش می رود دردِ کاری نکردن ها را.درد انتخاب های تسلسل وار غلط را.درد توی زمان دور زدن و تغییر نکردن ها را...

این سرخوشی تا دو هفته اول بهار ادامه دارد...

تعطیلات که تمام می شود تو می مانی و هجوم دردهای قدیمی.تو می مانی و قول قرار هایت با خودت در لحظه تحویل سال.تو و هدف گذاریهای کاری و شخصی و عاطفی ات.تو و تمام غلط و درست های زندگیت.تو و مسولیت هایی که نمیتوانی از زیر بارشان شانه خالی کنی...

در کنار این شور و حال برای نو کردن دنیا یک گوشه ذهنمان باشد که بهار معجزه نمیکند تا تو از درون شوق جوانه زدن نداشته باشی...

ماهی گلی ها ،طراوت سبزه ها ،آینه و قران هفت سین ها ،نسیم های دلچسب بهاری همگی بهانه اند برای بیداری، برای نو شدن...

بهار نو همگی ما مبارک..

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی/که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی


من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش/که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی




نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط نگین| |

 

اینکه چرا توی این مدت چهار سالی که از آشنایی من با خانه توانگری و شاگردیه من میگذره  همه ی دوره ها رو گذروندم به جز MBTI احتمالا یه دلیلش این بوده که فکر میکردم اطلاعاتم تو این حوزه کافیه و اونچه که باید بلد باشمو یاد گرفتم.

اما توی این دو روز کلاس و کارگاه فهمیدم خیلی چیزا رو بلد نبودم.

فهمیدم ترجیح درون گرایی مفهومش چیه...

به گذشته نگاه میکنم....چقدر از شنیدن برچسب "خجالتی"، "کم رو" ، "بی سر و زبون" و "نچسب" توسط خانواده و جامعه اذیت شدم.

چقدر برام شکنجه اور بود که اخر از همه وارد یک جمع شلوغ بشم و مجبور باشم با یه لبخند زورکی و مصنوعی با تک تک ادما سلام و احوالپرسی کنم.

چقدر برام سخت بود توی مدرسه برم پشت تریبون و برنامه اجرا کنم.

چقدر سخت بود وارد یه محیط جدید که میشم خودمو با ادما و فضا وفق بدم.

و همه اینا رو میذاشتم به حساب بی عرضگی و خجالتی بودن.

MBTI کمک میکنه دست از خودزنی برداری.از برچسب زدن به ادما ،از نگاه بالا به پایین ،از احساس متفاوت و و ویژه بودن ،از اینکه من خوبم و تو بد دست بکشی...

کمک میکنه بفهمی ادما به واسطه ی ادم بودنشون با هم متفاوتن.خوب و بد نداریم.فقط متفاوتیم.

کمک میکنه قدرت انعطاف پذیری و سازگاریت رو بالا ببری و از میزان تنش توی روابطتت کم کنی.

کمک میکنه نقاط ضعف و قوت تیپ شخصیتیت رو بشناسی و برای ترمیمش ابزارای جدید پیدا کنی.

اگر ترجیحت درونگراییه و شغل و تمایلت ایجاب میکنه برون ریزی بیشتری توی روابطتت داشته باشی میتونی با بالا بردن مهارتای ارتباطیت این ویژگی رو قوی تر کنی البته این بار با کمک شناختی که از خودت داری بدون خودزنی تغییر ایجاد میکنی.

بهت توهم معجزه نمیده!ادعای اینو نداره که چراغ جادو میده دستت.

تو رو با واقعیت خودت و ادمای مهم زندگیت اشنا میکنه.

این ابزار هم مثل هر وسیله دیگه مهمه که دست نااهلش نیفته.چون میشه با یادگرفتنش نشست تو جایگاه قضاوت و داوری و جای بررسی مسائل شخصی اندازه ی ادمها رو وزن و سانت گرفت.

MBTI برای من به عنوان یک زن متاهل و در حال اموزش برای درمانگری ، یعنی پیدا کردن یه ابزار کاربردی و جدید تو حوزه خانواده و اتاق درمان.

 

 

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط نگین| |

هندزفری توی گوشم است. اهنگ گل واژه هایده را گوش میکنم. چشمانم را بسته ام و حرکت سر و بدنم را با ریتمش هماهنگ میکنم...

لذت و غم عجیبی می دود توی وجودم...

به این فکر میکنم که آدم چقدر تنهاست!

لحظه ای که میان شلوغیه جمع ناگهان غم مثل بهمن می ریزد توی دلت آن لحظه تنهایی و هیچ کس دردت را نمی شنود.

وقتی اشک شوق توی چشم هایت حلقه میزند و تمام وجودت مست سرخوشی میشود تنهایی.

لحظه هایی که بین دو راهی می مانی و گیج میشوی و مردد باز هم تنهایی.

آن لحظه که با صحنه پر شکوه غروب خورشید ماتت میبرد، زمانی که از صدای رعد و برق تداعی هایی ب:/.- ذهنت هجوم می اورد، زمانی که کابوس های شبانه امانت را میبرد، زمانی که درد و بیماری به جسمت حمله ور میشود، تمامیه این لحظات پر از غم و شادی را تنهایی.

ادمها خیلی هنر کنند کمی از خودشیفتگیشان فاصله میگیرند وسعی میکنند یکدیگر را درک کنند.

در نهایت تو و همه حس های منحصر به فردت تنهایید...

موزیک تمام شد...

با وجود این حجم عظیم تنهایی چیزهایی هست که تو را وصل و دلگرم زندگی میکند.هندزفری را می گذارم روی میز و میروم سراغ اماده کردن شام!

پ.ن: گل واژه هایده 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط نگین| |

ما همه تنهائیم!
در لحظه ی دردناک ورود به این دنیا و گریه های پی در پی تنهاییم.لحظات سخت زندگی که قرار است راه جدیدی انتخاب کنیم، رشد کنیم، پوست بیندازیم تنهاییم.لحظه ای که از دردهایمان برای دیگری می گوییم علیرغم اینکه درک میشویم باز هم در تحمل دردمان تنهاییم.زمانی که اخرین تصویر از دنیا را میبینیم و اماده رفتن میشویم باز هم تنهاییم...
از اولین لحظه ی تنهایی تا اخرینش ادمهایی هستند که همراهیشان دلگرممان میکند.که حضورشان این حجم تنهایی را قابل تحمل میکند.
ما همه تنهاییم!
فقط ابزارهای کنار امدنمان باهم فرق دارد.
یکی خودش را پشت نقاب کار سخت و افراطیه شبانه روزی پنهان میکند.
یکی کلمات را به کار میگیرد و شعر و قطعه ناب ادبی خلق میکند.
یکی لحظه هایش را با خوش گذرانی و خنده های بلند پر میکند....
و این درد تنهایی را قدرت کلمات،همدلی آدمها و دل خوش کردن به شادیهای کوچک..... کوچک و شیرین مثل لبخند یک کودک، جوانه زدن یک گیاه، خیس شدن زیر باران و همین چای و کیک عصرانه کنار یک عزیز کمرنگ میکند...
دل خوش کنیم به همین کوچک های شیرین.
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط نگین| |

تا 7 سالگی این شانس رو داشتم که طعم شیرین یکی یکدونه بودن رو تجربه کنم.

مثل اغلب تک فرزندها ها لوس بودم و مغرور و پرتوقع.خیلی ب:8.9شتر از الان....

یادم میاد مثلا اگر خدای نکرده پام میخورد به صندلی و دردم میگرفت تا یک ساعت گریه میکردم!

با وجود اینکه از همون اول مامان طفلکیم میومد سراغمو با نوازش و قربون صدقه حواسمو پرت میکرد اما من عوضی تر از این حرفا بودم!توی دلم میگفتم اگه 5 بار قربونم بره رضایت میدم و از جام بلند میشم!

و یه وقتایی مامانم فقط 4 بار قربونم میرفت و دیگه ادامه نمیداد!

و من همچنان به گریه خودم ادامه میدادم اما اینبار با عصبانیت بیشتر!

از همون موقع فهمیدم ناز کردن و ادا دراوردن هم حد و اندازه داره.

حتی عزیزترین و عاشق ترین موجود زندگیت که مادره هم ظرفیتی داره و تا یه جایی پا به پات میاد و بازی هات رو تحمل میکنه.

یه وقتایی تو این روزا ،روزای بزرگسالی ،بچه میشیم.انقد ادا درمیاریم و بدقلقی میکنیم که طرفمون رو تموم میکنیم.

بعد که طرف تموم شد و گذاشت و رفت فحشش میدیم که چرا نذاشته بیشتر از این رو دوشش بار بذاریم!چرا خسته شد!چرا گند زدنای منو تحمل نکرد!و جای اینکه انگشت تحلیل رو به سمت خودمون بگیریم میشینیم تو نقش قربانی و طرف رو مینشونیم تو جایگاه ظالم!

ادما رو با بازی های روانیمون تموم نکنیم....

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط نگین| |

Design By : Night Melody