|
نگین
|
||||||||
|
|
|
|||||||
|
درباره وبلاگ
فهرست اصلی آرشیو موضوعی پیوندها پیوندهای روزانه
خشونت دنیا یادم داد دوست بدارم
یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است نوشته های پیشین طراح قالب target="_blank">آمارtarget="_blank">آمار |
تولدم مبارک؟!
دوست داشتنی از جمله خودم. معمولا آدما روز تولدشون بعد از یک سال درگیری و کشمکش با خودشون و دنیاشون یه توفیق اجباری براشون پیش میاد که یکم یاد خودشون بیفتن. اینکه سال قبل رو چجوری گذروندن. اینکه آیا واقعا یک سال بزرگتر شدن؟! اینکه کی میرسه اون روز تولدی که واقعا متولد بشن! اینکه چند بار دیگه میتونن فرصت دوباره به دنیا اومدن رو داشته باشن. و اینکه پس کی قراره قدر این فرصت ها رو بدونیم... امشب شب تولد منه! میگن باید خوشحال بود!!منم خوشحالم بابت اینکه بازم میتونم محبت و عشق رفقا و خانوادم رو توی تبریکات خالصشون ببینم. ممنونم از خدا که فعلا اجازه بودن رو بهم داده... امیدوارم تولــــــــــــــــــدم مبـــــــــــــــــارک باشه!!
نوشته شده توسط نگین در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 4:59 بعد از ظهر موضوع: دست نوشته | لینک ثابت بیا بازی کنیم!!
یه سلام سبز و بهاری به همه
از خدا که پنهون نیست از دوستای همیشگی "نگین" چه پنهون که چند وقتیه تقریبا بی دلیل اصلا دستم به نوشتن نمیره!!منی که یکی از تفریحات و کارای دوست داشتنیم نوشتن بود چند ماهه چیزی ننوشتم.این اتفاق واقعا ناراحت و نگرانم کرده بود تا اینکه... تا اینکه دوست عزیزم تایماز منو به یه بازی دعوت کرد. منم که دنبال یه همچین جرقه و بهونه ای میگشتم با کمال میل پذیرفتم. تایماز عزیز از من خواسته که بهترن پستم رو به نمایش بذارم. انتخابش یکمی سخت بود اما خب فقط میتونستم یدونه رو انتخاب کنم.امیدوارم به دلتون بشینه... امروز روز منه!به اسم منه! بالاخره نوبت من شد! حالا که اين انتظار به پايان رسيده ميخوام نهايت استفاده رو ازش بکنم. چشمامو باز ميکنم!صبح شده.هنوز از جام بلند نشدم.ميخوام با خودم يه قول و قرارايي بذارم.خدا رو شاهد ميگيرم و از خودم قول ميگيرم. از جام بلند ميشم.پرده هارو ميزنم کنار پنجره رو تا آخر باز ميکنم.يه نفس عميق ميکشم و ميذارم ريه هام بعد از مدتها يه حالي عوض کنن. امروز روز منه!ميخوام يه جور ديگه زندگي کنم.يه جوري که دوست دارم.يه جوري که هميشه دوست داشتم ولي.... امروز ميخوام از دريچه قلبم به دنيا و اطرافم نگاه کنم.يه قلب عاشق يه قلب آسموني.ميخوام فقط خوبي ببينم.بديا رو غربال کنم و بذارم کنار.ميخوام همه چيو رنگي ببينم.آبي صورتي.........به نظرت عشق چه رنگيه؟ميتونم امروز رنگ عشق به خودم بگيرم و همه رو همون رنگي ببينم. امروز تنبلي و غرغر کردن و بي حوصلگي و فکر و خيالاي جور واجور بي ربط ممنوع!!!!.ميخوام امروزو واسه خودم و خدا زندگي کنم. يه جوري زندگي کنم که هم خودم کيف کنم هم خدا. امروز ميخوام اولين قاصدکي رو که ديدم بفرستمش سراغ تو.حرفاي نگفتمو اونايي رو که هيچ وقت نتونستم ....بهش بگمو راهيش کنم. فقط ايندفه قاصدکمو رد نکن! ميخوام امروز رو نذارم لبخند از رو لبام محو بشه ،ميخوام خونه تکوني کنم هم اتاقمو هم خونه دلمو ،ميخوام به همه آدما و اتفاقات امروز با يه ديد قشنگ و مثبت نگاه کنم.ميخوام برم سراغ دفتر تلفنم و صفحات خاک خوردشو يه نگاهي بندازم!!!!!!!!! راستي اگه تلفنت زنگ خورد هول نشو.بدون منم! ******************* حالا ديگه آخر شبه.راضي بودم.امروز خيلي خوب گذشت.وايسا ببينم فرقش با روزاي ديگه چي بود....! آفتاب که سر وقت طلوع کرد و غروب .همه چيزم که سر جاي خودش بود.پس......پس چي عوض شده بود؟ خوب که نگاه ميکنم ميبينم امروزم مثل روزاي ديگه بود تنها چيزي که تغيير کرده بود و مثل روزاي ديگه نبود من بودم! امروزعالي بود چون من عالي بودم. امروز روز من بود.من ساخته بودمش.هميشه ميتونستم بسازمش.چرا تا حالا نساختم؟چه روزايي رو از دست دادم.حيف! عيب نداره!اگه خدا بخواد يه عالمه روز قشنگ ديگه در پيش دارم که اونارم ميتونم بسازم.اونجوري خدا راضي باشه و اونجوري که من ميخوام. حالا ميتونم بگم از اين به بعد هر روز روز منــــــــــــــــــــــــه. ************************************** پ.ن۱:ممنون مبشم اگه نظرتونو در مورد پست انتخابیم بگین.حتی اگه به نظرتون نچسب و بی مزه اومد بازم بگین. پ.ن۲:منم میخوام چهار تا از دوستای خوبمو به این بازی دعوت کنم. باران مسیحا،کیمیا،شاید زمانی دیگر و پرواز در آسمان خیال. ازتون میخوام که بهترین و قشنگترین پست رو از دید خودتون انتخاب و معرض نمایش بذارید.ممنون پ.ن۳:شاد باشید و بهاری.
نوشته شده توسط نگین در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 12:46 بعد از ظهر موضوع: دست نوشته | لینک ثابت بهار نو مبارک!
زندگی یعنی یک سال گذشت...از چه دلتنگ شدی....کفتر عمر تو از بام پرید زندگی یعنی تکرار فصول... به چه زیبا... بس چه با نظم و اصول زندگی یعنی نوزادی به دنیا آمدن... گریه ای بس ناز با صوتی قشنگ زندگی یعنی بیداری من.. خواب من.. رویای من...غم های من زندگی یعنی آبی بس زلال...چون اشک چشم ...چون حال زار زندگی یعنی....عشق و شور و حال....درد و فراق....راز و نیاز آه از این تکرار...............آه هر چه گویم باز من کم گفته ام از زندگی...از رازقی...ازتازگی آخرش اما شود پایان این طی طریق مرگ آیدبی صدا...هم سوی من... هم بهر تو حال گو تو بهر من از زندگی....از هر چه بود ...از هر چه هست از گذشته ...حال ...فردایی که شاید هست و نیست شاید این گردونه ی چرخ زمان ...از سوی ما خیری ندید شایدم وارونه چرخید و نیاز ما ندید خوب یا بد ...هر چه بود یک سال بگذشت و پرید سال نو آمد ...دگر بگذشته را باید ندید پس اگر از زندگی سهمی دگر ما را رسید باید آن را نوش داروی همه غم ها کنیم شاید امسال از برای ما باشد بس غریب شایدم سالی پر از شادی و هر چه دلخوشیست پس بگویم بهرتان باشد دعای خیر من پس بگویم عیدتان باشد مبارک ....سال نو از ره رسید
نوشته شده توسط نگین در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 12:57 بعد از ظهر موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت زنگ sms!
روی مبل کنار شومینه نشسته بود و پشت سر هم سیگار میکشید.صدای اس ام اس تلفن همراهش بلند شد.با اکراه شروع به خوندن پیام تازه وارد کرد.با خودش گفت:"وای!دیگه حوصله من رو سر برده انقدر که هر روز اس ام اس میزنه!طرفدارام کم بودن،اینم اضافه شده!یکی نیست بهش بگه:"خب بابا جان وقتی جواب اس ام اس هات رو نمیدم یعنی اینکه سرم شلوغه یا دلم نمیخواد!!"
توی ذهنش باورهای همیشگی خودش رو مرور کرد:...من آدم خیلی بزرگ و سرشناسی ام...همه مردم آرزو دارن من جواب سلامشونو بدم...خیلی بهم توجه میشه...بایدم بشه!...کم کسی نیستم...یه شخصیت هنرمند و فرهنگی...!خیلی طرفدار دارم.دور و برمم پره از آدمای مهم و حسابی.اونوقت یه آدم بیکار چند ساله که سیریش شده و میگه دوستت دارم...!دوره زمونه ای شده ها!یکی نیست بهش بگه:"بدبخت با اینهمه آدم با کلاس که دور و برمه و روزی صدبار برام میمیرن،کی دیگه به تو نگاه میکنه؟!" عقربه بزرگ ساعت دیواری داشت برای نجمین بار از عدد ۱۲ میگذشت که تلفن همراهش زنگ زد.بعد از سلام و چند کلمه احوالپرسی گفت ok و...از خونه خارج شد. برای صدمین بار اس ام اس هارو بی جواب گذاشت و ذهنش پرواز کرد به مهمونی با شکوهی که قرار بود چند ساعت دیگه به افتخارش برگزار بشه.با خودش زمزمه میکرد :آدم سرشناس این خوبیارم داره! ۳۰ سال بعـــــــــــد خسته و درمونده نشسته بود روی مبل فرسوده کنار شومینه و با دستایی لرزان سیگار میکشید و با بی تفاوتی به تبلیغات تلویزیون چشم دوخته بود. تبلیغ تلفن همراه بود...صدای اس ام اس از جا بلندش کرد.بعد از مدت ها براش اس ام اس اومده بود!!رفت و همراهشو برداشت اما...صدای تبلیغ تلویزیون بود نه همراه اون!! یدفه خیالش پرواز کرد به سال ها پیش....چه دوستی خالصی رو از دست داده بود به خاطر غرور بیجاش!چه فریبی خورده بود از اینهمه چاپلوسی و دغل بازی اطرافیان!چه راحت جوونی کرده بود و دار و ندارش رو به باد داده بود و حالا...هیچ کس نگاهش نمیکرد که هیچ جواب سلامشم به زور میدادن... اون پرنده مهر بعد از سال های سال صبوری طاقتش طاق شده بود و کوچ کرده بود به یه جای دیگه!با خودش گفت:"کاشکی فقط یه بارم که شده من رو به یاد بیاره و فقط یه اس ام اس بهم بزنه!فقط یه اس ام اس خیلی کوتاه!!!! برگرفته از مجله موفقیت.
نوشته شده توسط نگین در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 11:25 قبل از ظهر موضوع: | لینک ثابت اعتراف میکنم که...!!
فکرامو کرده بودمو تصمیمو گرفته بودم. میگفتن: -ریسکش بالاست.مطمئنی تصمیم درستی گرفتی؟ -بعدا پشیمون نشی چون ممکنه دیگه جایی واسش نباشه! -یکم بیشتر فکر کن. اما من حرفم یکی بود:میخوام عمل کنم. به قول مامان وقتی من تصمیمیو میگیرم دیگه هیچ احدی نمیتونه اونو تغییر بده و هر کاری برای رسیدن به یه نتیجه خوب انجام میدم. روز عمل تعیین شد.اضطراب و دلهره خاصی داشتم.خوشحال بودمو نگران. خودت بهتر میدونی اینجور موقع ها چقدر حس بندگیمون گل میکنه!!!! و چجوری عاشقانه با خدا راز و نیاز میکنیم! اما من اینکارو نکردم.چون روشو نداشتم. یه جور دیگه باهاش حرف زدم.... خدای مهربون و قشنگم.اعتراف میکنم. خودت میدونی که از مرگ بدون آمادگی چقدر وحشت دارم.میدونی که همیشه از بیهوشی میترسیدم.میدونم که میدونی قول و قرارام همیشه مال دو روز بوده و بعد غرق خوشی میشدم و فراموش میکردم اون حرفایی که توی تنهاییام بهت زدم. نمیخوام بگم اگه کمک کنی و تنهام نذاری یه آدم دیگه میشم. نمیخوام بگم این بار دیگه توبم واقعیه. نمیخوام بگم... خودمونی و صادقانه میگم اگه تو نباشی پس از کی کمک بخوام.میگم به تو پناه میبرم از همه غفلت ها لذت های بیجا فراموشی ها ترس ها و یاس ها و هر اونچه که منو از تو دور میکنه.میگم شاید اگه دوباره بهم فرصت بدی یه ادم دیگه نشم.نشم اونی که تو میخوای.اما قول میدم با تمام وجودم سعی کنم.ازت میخوام کمکم کنی که سعیم نتیجه بده. صبح اونروز دوباره قول و قرارامو با خودمو خدا مرور کردم.با رفقای نزدیکم درمیون گذاشتمو حلالیت طلبیدم.رفتم جلو به امید لطف و محبتش. لباسای مخصوص رو گرفتم و پوشیدمشون.آبی بودن.مامان میگفت چقدر بهت میاد.رنگ آبیش بهم آرامش میداد. منتظر موندم تا اسممو صدا کنن.هر دقیقه اونروز اندازه چند ساعت میگذشت.هیچ وقت انقدر بیقرار و هیجان زده نبودم. بالاخره وقتش رسید. مامان از زیر قرآن ردم کرد و گونمو بوسید.بغضم گرفته بود.بهش گفتم اگه برنگشتم حلالم کنیا... روی تخت دراز کشیدم.تقریبا آروم بودم.چراغای درشت و گرد بالای سرم روشن شد.چشامو بستم، زیر لب آیه الکرسی رو زمزمه کردمو دوباره قول و قرارامو مرور کردم.خدای قشنگم به امید تو.... ********* آروم میزدن تو صورتمو صدام میکردن نگین.....نگین.....نفس بکش.....نفس بکش..... آره.به هوش اومده بودم.هوای داخل دستگاه اکسیژنو با تمام وجود میدادم تو ریه هام. خدا جونم شکررررررررت.ممنون که دوباره بهم فرصت دادی.فرصت دیدن چشمای منتظر عزیزانمو.فرصت دیدن طلوع با شکوه و غروب دل انگیز خورشیدتو.فرصت دیدن همه قشنگیای تو رو و فرصت مرور و عمل کردن به قول قرارامو. خدای قشنگم ممنونتم. پ.ن۱:یه دنیا ممنون از همه رفقای گل و دوست داشتنیم که به یادم بودنو برای برگشتم دعا کردن.و شرمنده روی ماه عزیزایی که با پست قبلیم نگرانشون کرده بودم. پ.ن۲:فعلا هستم!!تا یار که را خواهد و میلش به که باشد... یا علی.
نوشته شده توسط نگین در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 11:42 قبل از ظهر موضوع: دست نوشته | لینک ثابت حلالم کنید!!!
سلام به همه دوستای گل و با معرفتم. بی مقدمه میرم سر اصل مطلب.چطوره؟موافقید؟آره اینجوری بهتره!!! 1-فردا قراره جایی برم که برگشتم با خداست و وابسته به دعای خیر شما. 2-دوست دارم هر خوبی از من دیدین واسه همیشه تو دلای مهربونتون نگه دارید و بدی و کاستیم اگه بوده به روح بزرگ و آسمونی خودتون ببخشید و فراموش کنید. 3-این پست رو زدم که بگم توی همه حال به یاد شما عزیزای دوست داشتینم هستم. 4-این اواخر حال و روز زیاد جالب و خوشی نداشتم.برام دعا کنید که به زمزمه های آسمونیتون خیلی محتاجم. 5-اگه سلامت بودم و برگشتم به خودم و شما قول میدم "نگین" رو از این حال و هوا در بیارم و تبدیلش کنم به همون نگین فعال و شاداب ماه های گذشته. 6-قرار بود مختصر باشه پس تمومش میکنم. 7-فراموشتون نمیکنم فراموشم نکنید. 8-به معنای واقعی کلمه حلالم کنید. 9-التماس دعای فراوان. 10-به امید دیدار 11-یا علی.
نوشته شده توسط نگین در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 9:57 قبل از ظهر موضوع: دست نوشته | لینک ثابت باز طوفانی شده دریای دل!!
سلام. سلام به همه دوستان قدیمی و احتمالا جدید دوست داشتنی خودم. بالاخره تصمیمو گرفتم و بلاگفا رو انتخاب کردم.یه جورایی خسته شده بودم از انتظار کشیدن برای بوجود اومدن تغییرات نه چندان خوشایندی که میهن بلاگ وقت و بی وقت نثار کاربراش میکرد. امیدوارم اینجا برای هممون امن باشه. ماه محرم اومده،عین سالای قبل.اما کوچه پس کوچه های شهر بوی محرم رو نمیده عین سالای قبل!!!!.شایدم من حس شامم از کار افتاده و حسش نمیکنم.شایدم مال سرمای سوزنده هواست یا سرمای دلامون!!...یا حتی هیچکدومش.نمیدونم.... فقط اینو میدونم که دلم میخواد هر جور شده بی نصیب نمونم از عظمت و برکت این روزای بزرگ و خاص. حتی شده در حد زدن یه پست. شعری براتون انتخاب کردم از شاعر جوان و خوش ذوقمون جناب آقای سید حمید برقعی.اهل دل و شعر حتما این قطعه بی نظیر رو از زبون شیوای خودشون از طریق تلویزیون دیدن و شنیدن. شنیدم...رفتم سراغش...دوباره خوندمش...مجذوبش شدم...گذاشتمش اینجا. التماس دعا از همگی. ************************ با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد یا علی مدد
نوشته شده توسط نگین در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 1:19 بعد از ظهر موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت |
|||||||
|
|
|
|
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y M A H D Y |
|
||