X
تبلیغات
نگین

نگین

 

تعطیلات نوروز برای من چیزیست شبیه "بهشت" در مفاهیم یونگی.

تعطیلات پر است از سرخوشی و لذت.طوری که گذر زمان را حس نمیکنی و خودت را رها و غرق میکنی 

در آسودگی اش.دلت نمیخواهد دل بکنی.روزهای اخر غم می دود توی وجودت که چه زود گذشت...

چه خودت را تجهیز و اماده کرده باشی چه نه بهشت تمام شدنی ست.

فرقش این است که اگر با ابزار پایت را از بهشت ات بیرون بگذاری درد و آشفتگی ات کمتر و کنترل ات 

بیشتر است.

دستیابی به خود واقعی و رسیدن به هدف های ریز و درشت با چسبیدن و ماندن در بهشت ها محقق 

نمی شود.باید بیرون زد، صبوری کرد، درد و سختی اش را به جان خرید تا یک روزی یک جایی لذت 

دستاوردها و انتخاب هایت را بتوانی مزه کنی...

نمیشود شناگری ماهر شد و خیس نشد...

 



نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 6:21 بعد از ظهر توسط نگین| |

توی روزهای اخر سال همه به نوعی درگیر دویدن ها و شلوغی های خرید و آماده شدن برای نوروزیم.

این شلوغی ها مثل مسکن های ضد درد می ماند.

سر ادم را گرم و دل ادم را شاد میکند...

یادش می رود دغدغه های اصلی زندگیش را.یادش می رود دردِ کاری نکردن ها را.درد انتخاب های تسلسل وار غلط را.درد توی زمان دور زدن و تغییر نکردن ها را...

این سرخوشی تا دو هفته اول بهار ادامه دارد...

تعطیلات که تمام می شود تو می مانی و هجوم دردهای قدیمی.تو می مانی و قول قرار هایت با خودت در لحظه تحویل سال.تو و هدف گذاریهای کاری و شخصی و عاطفی ات.تو و تمام غلط و درست های زندگیت.تو و مسولیت هایی که نمیتوانی از زیر بارشان شانه خالی کنی...

در کنار این شور و حال برای نو کردن دنیا یک گوشه ذهنمان باشد که بهار معجزه نمیکند تا تو از درون شوق جوانه زدن نداشته باشی...

ماهی گلی ها ،طراوت سبزه ها ،آینه و قران هفت سین ها ،نسیم های دلچسب بهاری همگی بهانه اند برای بیداری، برای نو شدن...

بهار نو همگی ما مبارک..

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی/که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی


من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش/که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی




نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1392ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط نگین| |

 

اینکه چرا توی این مدت چهار سالی که از آشنایی من با خانه توانگری و شاگردیه من میگذره  همه ی دوره ها رو گذروندم به جز MBTI احتمالا یه دلیلش این بوده که فکر میکردم اطلاعاتم تو این حوزه کافیه و اونچه که باید بلد باشمو یاد گرفتم.

اما توی این دو روز کلاس و کارگاه فهمیدم خیلی چیزا رو بلد نبودم.

فهمیدم ترجیح درون گرایی مفهومش چیه...

به گذشته نگاه میکنم....چقدر از شنیدن برچسب "خجالتی"، "کم رو" ، "بی سر و زبون" و "نچسب" توسط خانواده و جامعه اذیت شدم.

چقدر برام شکنجه اور بود که اخر از همه وارد یک جمع شلوغ بشم و مجبور باشم با یه لبخند زورکی و مصنوعی با تک تک ادما سلام و احوالپرسی کنم.

چقدر برام سخت بود توی مدرسه برم پشت تریبون و برنامه اجرا کنم.

چقدر سخت بود وارد یه محیط جدید که میشم خودمو با ادما و فضا وفق بدم.

و همه اینا رو میذاشتم به حساب بی عرضگی و خجالتی بودن.

MBTI کمک میکنه دست از خودزنی برداری.از برچسب زدن به ادما ،از نگاه بالا به پایین ،از احساس متفاوت و و ویژه بودن ،از اینکه من خوبم و تو بد دست بکشی...

کمک میکنه بفهمی ادما به واسطه ی ادم بودنشون با هم متفاوتن.خوب و بد نداریم.فقط متفاوتیم.

کمک میکنه قدرت انعطاف پذیری و سازگاریت رو بالا ببری و از میزان تنش توی روابطتت کم کنی.

کمک میکنه نقاط ضعف و قوت تیپ شخصیتیت رو بشناسی و برای ترمیمش ابزارای جدید پیدا کنی.

اگر ترجیحت درونگراییه و شغل و تمایلت ایجاب میکنه برون ریزی بیشتری توی روابطتت داشته باشی میتونی با بالا بردن مهارتای ارتباطیت این ویژگی رو قوی تر کنی البته این بار با کمک شناختی که از خودت داری بدون خودزنی تغییر ایجاد میکنی.

بهت توهم معجزه نمیده!ادعای اینو نداره که چراغ جادو میده دستت.

تو رو با واقعیت خودت و ادمای مهم زندگیت اشنا میکنه.

این ابزار هم مثل هر وسیله دیگه مهمه که دست نااهلش نیفته.چون میشه با یادگرفتنش نشست تو جایگاه قضاوت و داوری و جای بررسی مسائل شخصی اندازه ی ادمها رو وزن و سانت گرفت.

MBTI برای من به عنوان یک زن متاهل و در حال اموزش برای درمانگری ، یعنی پیدا کردن یه ابزار کاربردی و جدید تو حوزه خانواده و اتاق درمان.

 

 

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1392ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط نگین| |

هندزفری توی گوشم است. اهنگ گل واژه هایده را گوش میکنم. چشمانم را بسته ام و حرکت سر و بدنم را با ریتمش هماهنگ میکنم...

لذت و غم عجیبی می دود توی وجودم...

به این فکر میکنم که آدم چقدر تنهاست!

لحظه ای که میان شلوغیه جمع ناگهان غم مثل بهمن می ریزد توی دلت آن لحظه تنهایی و هیچ کس دردت را نمی شنود.

وقتی اشک شوق توی چشم هایت حلقه میزند و تمام وجودت مست سرخوشی میشود تنهایی.

لحظه هایی که بین دو راهی می مانی و گیج میشوی و مردد باز هم تنهایی.

آن لحظه که با صحنه پر شکوه غروب خورشید ماتت میبرد، زمانی که از صدای رعد و برق تداعی هایی ب:/.- ذهنت هجوم می اورد، زمانی که کابوس های شبانه امانت را میبرد، زمانی که درد و بیماری به جسمت حمله ور میشود، تمامیه این لحظات پر از غم و شادی را تنهایی.

ادمها خیلی هنر کنند کمی از خودشیفتگیشان فاصله میگیرند وسعی میکنند یکدیگر را درک کنند.

در نهایت تو و همه حس های منحصر به فردت تنهایید...

موزیک تمام شد...

با وجود این حجم عظیم تنهایی چیزهایی هست که تو را وصل و دلگرم زندگی میکند.هندزفری را می گذارم روی میز و میروم سراغ اماده کردن شام!

پ.ن: گل واژه هایده 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 3:32 بعد از ظهر توسط نگین| |

ما همه تنهائیم!
در لحظه ی دردناک ورود به این دنیا و گریه های پی در پی تنهاییم.لحظات سخت زندگی که قرار است راه جدیدی انتخاب کنیم، رشد کنیم، پوست بیندازیم تنهاییم.لحظه ای که از دردهایمان برای دیگری می گوییم علیرغم اینکه درک میشویم باز هم در تحمل دردمان تنهاییم.زمانی که اخرین تصویر از دنیا را میبینیم و اماده رفتن میشویم باز هم تنهاییم...
از اولین لحظه ی تنهایی تا اخرینش ادمهایی هستند که همراهیشان دلگرممان میکند.که حضورشان این حجم تنهایی را قابل تحمل میکند.
ما همه تنهاییم!
فقط ابزارهای کنار امدنمان باهم فرق دارد.
یکی خودش را پشت نقاب کار سخت و افراطیه شبانه روزی پنهان میکند.
یکی کلمات را به کار میگیرد و شعر و قطعه ناب ادبی خلق میکند.
یکی لحظه هایش را با خوش گذرانی و خنده های بلند پر میکند....
و این درد تنهایی را قدرت کلمات،همدلی آدمها و دل خوش کردن به شادیهای کوچک..... کوچک و شیرین مثل لبخند یک کودک، جوانه زدن یک گیاه، خیس شدن زیر باران و همین چای و کیک عصرانه کنار یک عزیز کمرنگ میکند...
دل خوش کنیم به همین کوچک های شیرین.
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط نگین| |

تا 7 سالگی این شانس رو داشتم که طعم شیرین یکی یکدونه بودن رو تجربه کنم.

مثل اغلب تک فرزندها ها لوس بودم و مغرور و پرتوقع.خیلی ب:8.9شتر از الان....

یادم میاد مثلا اگر خدای نکرده پام میخورد به صندلی و دردم میگرفت تا یک ساعت گریه میکردم!

با وجود اینکه از همون اول مامان طفلکیم میومد سراغمو با نوازش و قربون صدقه حواسمو پرت میکرد اما من عوضی تر از این حرفا بودم!توی دلم میگفتم اگه 5 بار قربونم بره رضایت میدم و از جام بلند میشم!

و یه وقتایی مامانم فقط 4 بار قربونم میرفت و دیگه ادامه نمیداد!

و من همچنان به گریه خودم ادامه میدادم اما اینبار با عصبانیت بیشتر!

از همون موقع فهمیدم ناز کردن و ادا دراوردن هم حد و اندازه داره.

حتی عزیزترین و عاشق ترین موجود زندگیت که مادره هم ظرفیتی داره و تا یه جایی پا به پات میاد و بازی هات رو تحمل میکنه.

یه وقتایی تو این روزا ،روزای بزرگسالی ،بچه میشیم.انقد ادا درمیاریم و بدقلقی میکنیم که طرفمون رو تموم میکنیم.

بعد که طرف تموم شد و گذاشت و رفت فحشش میدیم که چرا نذاشته بیشتر از این رو دوشش بار بذاریم!چرا خسته شد!چرا گند زدنای منو تحمل نکرد!و جای اینکه انگشت تحلیل رو به سمت خودمون بگیریم میشینیم تو نقش قربانی و طرف رو مینشونیم تو جایگاه ظالم!

ادما رو با بازی های روانیمون تموم نکنیم....

نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1392ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط نگین| |

 

غم ، مادر است!

قدرت زایندگی دارد و خلق.

خیلی ها خروجیِ غمشان میشود تلخی و گوشه نشینی...

بعضی ها هم درد زایش را تبدیل میکنند به یک قطعه شعر ناب ،یه یک اثر موسیقیایی، یک خط نوشته 

که تا عمق جانت نفوذ میکند و به یک جمله که کل زندگی ات را کفایت کند...

از درد زایش گریزی نیست...کمی متانت میخواهد و صبوری...



نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 3:15 بعد از ظهر توسط نگین| |

 

فیلم سینمایی talk to her  محصول سال 2002 سینمای اسپانیاست به کارگردانی پدرو المادوار که این فیلم در سال 2003 موفق به کسب اسکار بهترین فیلمنامه شد.

روان‌پریشی یا سایکوز  Psychosis به معنای وضعیت روانی غیرطبیعی است و اصطلاحی است که در روان‌پزشکی برای حالتی روانی‌ به کار می‌رود که اغلب به صورت «از دست دادن تماس با واقعیت» توصیف می‌شود. سایکوز به انواع جدی اختلالات روانی اطلاق می‌شود که در طول آن‌ها بیمار ممکن است دچار توهم و هذیان شود.

با توجه به تعریف سایکوز در علم روانشناسی میتوان تشخیص اختلال سایکاتیک را برای بنیگنو در نظر گرفت.

قطع ارتباط اوبا دنیای حقیقی و اعتقاد عجیبش به دنیایی غیر واقعی و توام با معجزه گویای این اختلال است.

قاب عکسی که روی دیوار اتاق بنیگنو نصب است حاکی از رابطه دو نفره ی مادر و پسر است.پدر در این تصویر از عکس حذف شده است.در دوره پری ادیپال(pre oedipal (اگر پدر به عنوان شخص یا به عنوان یگ جایگاه وارد رابطه خطی مادر و فرزند نشود و رابطه مثلثی پدر، مادر و فرزند شکل نگیرد سایکوز شکل میگیرد.


بخشی از فیلم گفتگویی بین مارکو و بنیگنو است که مارکو از بنیگنو میپرسد تو چقدر تجربه ی با زنها بودن را داری؟و بنیگنو با جدیت و قاطعیت جواب میدهد زیاد!20 سال با مادرم و 4 سال با الیشیا که در کما به سر می برد!


بنیگنو همان نگاهی را که به یک فرد هشیار دارد به الیشیا و لیدیای در کما رفته هم دارد و جای واقعیت را به توهم و هذیان هایش بخشیده.

بنیگنو از اقدام برای خودکشی به عنوان فرار از زندان یاد میکند!

برای او فرق و فاصله ای میان دنیای واقعی و خیالی نیست.       

کودک باید از پوزیشن ابژه برای مادر حرکت کرده و به پوزیشن سوژه تبدیل شود که در این مرحله اگر پدر یا جایگاه پدر وارد رابطه خطی فرزند با مادر نشود سایکوز اتفاق می افتد.

در سایکوز حذف کامل یک مفهوم اتفاق می افتد.عنصری از بُعد سمبلیک حذف میشود درست مثل اینکه از اول وجود نداشته است.

به گفته لکان) (Jacques Lacanانچه که از دنیای سمبولیک یک سایکوز حذف میشود the name of father  است در مرحله ادیپال کامپلکس.

وقتی نام پدر به کلی از دنیای سمبلیک حذف میشود حفره ای ایجاد میشود که هرگز پر نمیشود.

زمانی که در دنیای بیرون نام پدر ظهور میکند سوژه سایکاتیک قادر به هضم ان نیست و به دنیای غیر واقعی درون خودش پناه میبرد.

در مراحل  استرس زای  زندگی مثل ازدواج، پدر یا مادر شدن، تغییر شغل و...از انجا که چنین زبانی در این افراد وجود ندارد ذهن با شکاف مواجه میشود و احساس به پایان رسیدن دنیا در مراحل اغازین شروع میشود. هذیان در سایکوز جریانی ست برای بهبودی.

 

سایکوز بسیار شبیه رویا ست و سایکاتیک ها همیشه در حال خواب دیدن هستند و هذیان مانند پانسمان بر روی نقطه ای است که رابطه ایگو با دنیای بیرون گسیخته شده است.

 

درمان روانکاوانه با سایکوز ها مبتنی بر همدلی ست.

نباید روی coach دراز بکشند.

ارتباط چشمی انها باید با درمانگر حفظ شود.

نباید با زور و اجبار در جلسه نگه داشته شوند.

در سایکاتیک ها جریان ترنسفرنس اتفاق نمی افتد.

درمانگر قسمتی از وجود بیمار است و به همین دلیل نباید تعبیر ارائه کرد.

در سایکوزها تک مفهومی بودن، واژه سازی و غیر انتزاعی بودن دیده میشود.

 پ.ن:خلاصه و تحلیل فیلم از نگاهی دیگر http://balkon.ir/weblog/?p=181

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط نگین| |

زن که باشی،
یک وقت هایی،
احتمالا،
دلت میخواهد طرفت، مقابل غرغر کردن هایت لبخندی از سر آرامش بزند و بگوید:"گمشو توی بغلم!"
یا شاید هم با بوسه ای صدایت را قطع کند....
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط نگین| |

 

یک وقت هایی زنها بهانه گیر میشوند و حساس.درست همان وقت ها دلشان میخواهد در عین اینکه 

مردشان گوشِ شنیدن و دلِ درک کردن داشته باشد مقتدرانه سر و ته بهانه را جمع کند و زیادی دل به 

دل طرفش ندهد.

جنسِ گوش کردن، درک کردن و همراهی کردن یک مرد خیلی وقت ها قرار است با زن فرق کند.

پا به پای بهانه ها و حساسیت های زن پیش آمدن و کش دادن ماجرا به معنای فهم و همدلی نیست!

گاهی یک شمشیر از جنس اقتدار و فهمیدگی چاره ی کار است!

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 6:33 بعد از ظهر توسط نگین| |

Design By : Night Melody