|
نگین
|
||||||||
|
|
|
|||||||
|
درباره وبلاگ
فهرست اصلی آرشیو موضوعی پیوندها پیوندهای روزانه
خشونت دنیا یادم داد دوست بدارم
یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است نوشته های پیشین طراح قالب target="_blank">آمارtarget="_blank">آمار |
اعتراف میکنم که...!!
فکرامو کرده بودمو تصمیمو گرفته بودم. میگفتن: -ریسکش بالاست.مطمئنی تصمیم درستی گرفتی؟ -بعدا پشیمون نشی چون ممکنه دیگه جایی واسش نباشه! -یکم بیشتر فکر کن. اما من حرفم یکی بود:میخوام عمل کنم. به قول مامان وقتی من تصمیمیو میگیرم دیگه هیچ احدی نمیتونه اونو تغییر بده و هر کاری برای رسیدن به یه نتیجه خوب انجام میدم. روز عمل تعیین شد.اضطراب و دلهره خاصی داشتم.خوشحال بودمو نگران. خودت بهتر میدونی اینجور موقع ها چقدر حس بندگیمون گل میکنه!!!! و چجوری عاشقانه با خدا راز و نیاز میکنیم! اما من اینکارو نکردم.چون روشو نداشتم. یه جور دیگه باهاش حرف زدم.... خدای مهربون و قشنگم.اعتراف میکنم. خودت میدونی که از مرگ بدون آمادگی چقدر وحشت دارم.میدونی که همیشه از بیهوشی میترسیدم.میدونم که میدونی قول و قرارام همیشه مال دو روز بوده و بعد غرق خوشی میشدم و فراموش میکردم اون حرفایی که توی تنهاییام بهت زدم. نمیخوام بگم اگه کمک کنی و تنهام نذاری یه آدم دیگه میشم. نمیخوام بگم این بار دیگه توبم واقعیه. نمیخوام بگم... خودمونی و صادقانه میگم اگه تو نباشی پس از کی کمک بخوام.میگم به تو پناه میبرم از همه غفلت ها لذت های بیجا فراموشی ها ترس ها و یاس ها و هر اونچه که منو از تو دور میکنه.میگم شاید اگه دوباره بهم فرصت بدی یه ادم دیگه نشم.نشم اونی که تو میخوای.اما قول میدم با تمام وجودم سعی کنم.ازت میخوام کمکم کنی که سعیم نتیجه بده. صبح اونروز دوباره قول و قرارامو با خودمو خدا مرور کردم.با رفقای نزدیکم درمیون گذاشتمو حلالیت طلبیدم.رفتم جلو به امید لطف و محبتش. لباسای مخصوص رو گرفتم و پوشیدمشون.آبی بودن.مامان میگفت چقدر بهت میاد.رنگ آبیش بهم آرامش میداد. منتظر موندم تا اسممو صدا کنن.هر دقیقه اونروز اندازه چند ساعت میگذشت.هیچ وقت انقدر بیقرار و هیجان زده نبودم. بالاخره وقتش رسید. مامان از زیر قرآن ردم کرد و گونمو بوسید.بغضم گرفته بود.بهش گفتم اگه برنگشتم حلالم کنیا... روی تخت دراز کشیدم.تقریبا آروم بودم.چراغای درشت و گرد بالای سرم روشن شد.چشامو بستم، زیر لب آیه الکرسی رو زمزمه کردمو دوباره قول و قرارامو مرور کردم.خدای قشنگم به امید تو.... ********* آروم میزدن تو صورتمو صدام میکردن نگین.....نگین.....نفس بکش.....نفس بکش..... آره.به هوش اومده بودم.هوای داخل دستگاه اکسیژنو با تمام وجود میدادم تو ریه هام. خدا جونم شکررررررررت.ممنون که دوباره بهم فرصت دادی.فرصت دیدن چشمای منتظر عزیزانمو.فرصت دیدن طلوع با شکوه و غروب دل انگیز خورشیدتو.فرصت دیدن همه قشنگیای تو رو و فرصت مرور و عمل کردن به قول قرارامو. خدای قشنگم ممنونتم. پ.ن۱:یه دنیا ممنون از همه رفقای گل و دوست داشتنیم که به یادم بودنو برای برگشتم دعا کردن.و شرمنده روی ماه عزیزایی که با پست قبلیم نگرانشون کرده بودم. پ.ن۲:فعلا هستم!!تا یار که را خواهد و میلش به که باشد... یا علی.
نوشته شده توسط نگین در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 11:42 قبل از ظهر موضوع: دست نوشته | لینک ثابت حلالم کنید!!!
سلام به همه دوستای گل و با معرفتم. بی مقدمه میرم سر اصل مطلب.چطوره؟موافقید؟آره اینجوری بهتره!!! 1-فردا قراره جایی برم که برگشتم با خداست و وابسته به دعای خیر شما. 2-دوست دارم هر خوبی از من دیدین واسه همیشه تو دلای مهربونتون نگه دارید و بدی و کاستیم اگه بوده به روح بزرگ و آسمونی خودتون ببخشید و فراموش کنید. 3-این پست رو زدم که بگم توی همه حال به یاد شما عزیزای دوست داشتینم هستم. 4-این اواخر حال و روز زیاد جالب و خوشی نداشتم.برام دعا کنید که به زمزمه های آسمونیتون خیلی محتاجم. 5-اگه سلامت بودم و برگشتم به خودم و شما قول میدم "نگین" رو از این حال و هوا در بیارم و تبدیلش کنم به همون نگین فعال و شاداب ماه های گذشته. 6-قرار بود مختصر باشه پس تمومش میکنم. 7-فراموشتون نمیکنم فراموشم نکنید. 8-به معنای واقعی کلمه حلالم کنید. 9-التماس دعای فراوان. 10-به امید دیدار 11-یا علی.
نوشته شده توسط نگین در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 9:57 قبل از ظهر موضوع: دست نوشته | لینک ثابت |
|||||||
|
|
|
|
|
|
T E M P L A T E D E S I G N E D B Y M A H D Y |
|
||