تبليغاتX
نگین
 

 

نگین

 

 

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

ادبیات و شعر

روانشناسی

مذهبی-اعتقادی

دست نوشته


پیوندها

وبلاگ گروهی کیمیا

باران مسیحا

انجمن های تخصصی تبیان


پیوندهای روزانه

شاید زمانی دیگر

نسیم وصل

دختری به نام نیکادل

روزنه

قرنی از باران

پرچین راز

نیلوفر آبی

صبح سفید

منتظران حضرت مهدی

راجر فدرر

مجنون صفت

گنبد افلاک

سکر

سارا بانو

پرسه در خیال

مزون سی تا

پرواز در آسمان خیال

پاک مردان

حوریب

خشونت دنیا یادم داد دوست بدارم

سواد آینه

صفحات انتظار در فراق گل نرگس

مرکز فرهنگی شهید آوینی

ایران اسلام

یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است

شخص ثالث

و آموختم که...

دکه

گل سرخ

طلبه ای طالب یار

آوای فصل ها

شوق پرواز

پیدای پنهان

نرگسی

درنگ...!

تا دیدار یار

گفتنی های یک مداح

عارف

رخ اندیشه

ندای آسمانی

گسل

سیری در روانشناسی

همرنگ آب


نوشته های پیشین

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386


طراح قالب

target="_blank">آمار

M A H D Y


target="_blank">آمار

  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 


Javascripts


     

بهار نو مبارک!

زندگی یعنی یک سال گذشت...از چه دلتنگ شدی....کفتر عمر تو از بام پرید

زندگی یعنی تکرار فصول... به چه زیبا... بس چه با نظم و اصول

زندگی یعنی نوزادی به دنیا آمدن... گریه ای بس ناز با صوتی قشنگ

زندگی یعنی بیداری من.. خواب من.. رویای من...غم های من

زندگی یعنی آبی بس زلال...چون اشک چشم ...چون حال زار

زندگی یعنی....عشق و شور و حال....درد و فراق....راز و نیاز

آه از این تکرار...............آه.

هر چه گویم باز من کم گفته ام از زندگی...از رازقی...ازتازگی

آخرش اما شود پایان این طی طریق

مرگ آیدبی صدا...هم سوی من... هم بهر تو

حال گو تو بهر من از زندگی....از هر چه بود ...از هر چه هست

از گذشته ...حال ...فردایی که شاید هست و نیست

شاید این گردونه ی چرخ زمان ...از سوی ما خیری ندید

شایدم وارونه چرخید و نیاز ما ندید

خوب یا بد ...هر چه بود یک سال بگذشت و پرید

سال نو آمد ...دگر بگذشته را باید ندید

پس اگر از زندگی سهمی دگر ما را رسید

باید آن را نوش داروی همه غم ها کنیم

شاید امسال از برای ما باشد بس غریب

شایدم سالی پر از شادی و هر چه دلخوشیست

پس بگویم بهرتان باشد دعای خیر من

پس بگویم عیدتان باشد مبارک ....سال نو از ره رسید

 

نوشته شده توسط نگین در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 12:57 بعد از ظهر موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت



باز طوفانی شده دریای دل!!

سلام.

سلام به همه دوستان قدیمی و احتمالا جدید دوست داشتنی خودم.

بالاخره تصمیمو گرفتم و بلاگفا رو انتخاب کردم.یه جورایی خسته شده بودم از انتظار کشیدن برای بوجود اومدن تغییرات نه چندان خوشایندی که میهن بلاگ وقت و بی وقت نثار کاربراش میکرد.

امیدوارم اینجا برای هممون امن باشه.

ماه محرم اومده،عین سالای قبل.اما کوچه پس کوچه های شهر بوی محرم رو نمیده عین سالای قبل!!!!.شایدم من حس شامم از کار افتاده و حسش نمیکنم.شایدم مال سرمای سوزنده هواست یا سرمای دلامون!!...یا حتی هیچکدومش.نمیدونم....

فقط اینو میدونم که دلم میخواد هر جور شده بی نصیب نمونم از عظمت و برکت این روزای بزرگ و خاص.

حتی شده در حد زدن یه پست.

شعری براتون انتخاب کردم از شاعر جوان و خوش ذوقمون جناب آقای سید حمید برقعی.اهل دل و شعر حتما این قطعه بی نظیر رو از زبون شیوای خودشون از طریق تلویزیون دیدن و شنیدن.

شنیدم...رفتم سراغش...دوباره خوندمش...مجذوبش شدم...گذاشتمش اینجا.

التماس دعا از همگی.

************************

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد 
در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد
ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد
شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد
احساس کرد از همه عالم جدا شده است
در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است
در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت
وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت
وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت
مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت
بار این چه شورش است که در جان واژه ها ست
شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست
بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت
دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت
یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت
تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند
دارد غروب فرشچیان گریه می کند
با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید
بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید
او را چنان فنای خدا بی ریا کشید
حتی براش جای کفن بوریا کشید
در خون کشید قافیه ها را ، حروف را
از بس که گریه کرد تمام لهوف را
اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت
بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت
این بند را جدای همه روی نیزه ساخت
"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت
بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"
اوکهکشان روشن هفده ستاره بود


خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .
پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .
خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .
شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .
در خلصه ای عمیق خودش بود و هیچکس
شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...

 

یا علی مدد

 

نوشته شده توسط نگین در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 1:19 بعد از ظهر موضوع: ادبیات و شعر | لینک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     M A H D Y