تبليغاتX
نگین
 

 

نگین

 

 

 

 

             

 

 

درباره وبلاگ


فهرست اصلی

صفحه اصلی

آدرس ایمیل

آرشیو وبلاگ


آرشیو موضوعی

ادبیات و شعر

روانشناسی

مذهبی-اعتقادی

دست نوشته


پیوندها

وبلاگ گروهی کیمیا

باران مسیحا

انجمن های تخصصی تبیان


پیوندهای روزانه

شاید زمانی دیگر

نسیم وصل

دختری به نام نیکادل

روزنه

قرنی از باران

پرچین راز

نیلوفر آبی

صبح سفید

منتظران حضرت مهدی

راجر فدرر

مجنون صفت

گنبد افلاک

سکر

سارا بانو

پرسه در خیال

مزون سی تا

پرواز در آسمان خیال

پاک مردان

حوریب

خشونت دنیا یادم داد دوست بدارم

سواد آینه

صفحات انتظار در فراق گل نرگس

مرکز فرهنگی شهید آوینی

ایران اسلام

یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است

شخص ثالث

و آموختم که...

دکه

گل سرخ

طلبه ای طالب یار

آوای فصل ها

شوق پرواز

پیدای پنهان

نرگسی

درنگ...!

تا دیدار یار

گفتنی های یک مداح

عارف

رخ اندیشه

ندای آسمانی

گسل

سیری در روانشناسی

همرنگ آب


نوشته های پیشین

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386


طراح قالب

target="_blank">آمار

M A H D Y


target="_blank">آمار

  RSS  

POWERED BY
BLOGFA.COM

 


Javascripts


     

اعتراف میکنم که...!!

فکرامو کرده بودمو تصمیمو گرفته بودم.

میگفتن:

-ریسکش بالاست.مطمئنی تصمیم درستی گرفتی؟

-بعدا پشیمون نشی چون ممکنه دیگه جایی واسش نباشه!

-یکم بیشتر فکر کن.

اما من حرفم یکی بود:میخوام عمل کنم.

به قول مامان وقتی من تصمیمیو میگیرم دیگه هیچ احدی نمیتونه اونو تغییر بده و هر کاری برای رسیدن به یه نتیجه خوب انجام میدم.

روز عمل تعیین شد.اضطراب و دلهره خاصی داشتم.خوشحال بودمو نگران.

خودت بهتر میدونی اینجور موقع ها چقدر حس بندگیمون گل میکنه!!!! و چجوری عاشقانه با خدا راز و نیاز میکنیم!

اما من اینکارو نکردم.چون روشو نداشتم.

یه جور دیگه باهاش حرف زدم....

خدای مهربون و قشنگم.اعتراف میکنم.

خودت میدونی که از مرگ بدون آمادگی چقدر وحشت دارم.میدونی که همیشه از بیهوشی میترسیدم.میدونم که میدونی قول و قرارام همیشه مال دو روز بوده و بعد غرق خوشی میشدم و فراموش میکردم اون حرفایی که توی تنهاییام بهت زدم.

نمیخوام بگم اگه کمک کنی و تنهام نذاری یه آدم دیگه میشم.

نمیخوام بگم این بار دیگه توبم واقعیه.

نمیخوام بگم...

خودمونی و صادقانه میگم اگه تو نباشی پس از کی کمک بخوام.میگم به تو پناه میبرم از همه غفلت ها لذت های بیجا فراموشی ها ترس ها و یاس ها و هر اونچه که منو از تو دور میکنه.میگم شاید اگه دوباره بهم فرصت بدی یه ادم دیگه نشم.نشم اونی که تو میخوای.اما قول میدم با تمام وجودم سعی کنم.ازت میخوام کمکم کنی که سعیم نتیجه بده.

صبح اونروز دوباره قول و قرارامو با خودمو خدا مرور کردم.با رفقای نزدیکم درمیون گذاشتمو حلالیت طلبیدم.رفتم جلو به امید لطف و محبتش.

لباسای مخصوص رو گرفتم و پوشیدمشون.آبی بودن.مامان میگفت چقدر بهت میاد.رنگ آبیش بهم آرامش میداد.

منتظر موندم تا اسممو صدا کنن.هر دقیقه اونروز اندازه چند ساعت میگذشت.هیچ وقت انقدر بیقرار و هیجان زده نبودم.

بالاخره وقتش رسید.

مامان از زیر قرآن ردم کرد و گونمو بوسید.بغضم گرفته بود.بهش گفتم اگه برنگشتم حلالم کنیا...

روی تخت دراز کشیدم.تقریبا آروم بودم.چراغای درشت و گرد بالای سرم روشن شد.چشامو بستم، زیر لب آیه الکرسی رو زمزمه کردمو دوباره قول و قرارامو مرور کردم.خدای قشنگم به امید تو....

*********

آروم میزدن تو صورتمو صدام میکردن

نگین.....نگین.....نفس بکش.....نفس بکش.....

آره.به هوش اومده بودم.هوای داخل دستگاه اکسیژنو با تمام وجود میدادم تو ریه هام.

خدا جونم شکررررررررت.ممنون که دوباره بهم فرصت دادی.فرصت دیدن چشمای منتظر عزیزانمو.فرصت دیدن طلوع با شکوه و غروب دل انگیز خورشیدتو.فرصت دیدن همه قشنگیای تو رو و فرصت مرور و عمل کردن به قول قرارامو.

خدای قشنگم ممنونتم.

پ.ن۱:یه دنیا ممنون از همه رفقای گل و دوست داشتنیم که به یادم بودنو برای برگشتم دعا کردن.و شرمنده روی ماه عزیزایی که با پست قبلیم نگرانشون کرده بودم.

پ.ن۲:فعلا هستم!!تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...

یا علی.

 

نوشته شده توسط نگین در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 11:42 قبل از ظهر موضوع: دست نوشته | لینک ثابت



 

 

 

 

 

 

T E M P L A T E     D E S I G N E D     B Y     M A H D Y